تبليغاتX
شهر خسته

شهر خسته

موسیقی

خط بکش

رو اسم من خط بكش عكس منو بد بكش
بین من و عشق من دیوار نكش سد بكش
مثل یه حرف ساده كه نقطه هاش افتاده
عشقمو از من جدا شكل منو بد بكش

سادگی های عشقمو رنگ و ریا نشون بده
یه عكس تازه ای بكش كه لحظه لحظه جون بده
وقتی كه خط كشیدی عكسمو بد كشیدی
من واسه خط كشی هات میمیرم و زنده می شم
با همه سركشی هات یه روز برنده می شم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 19:49  توسط سیامک  | 

من به که مانم

راستی من به که مانم، به که مانم به که مانم
نه بدان سایه شبرنگ که نهان کرده نگه درنگه سنگ
راستی من به که مانم، نه بدان بانگ دلاویز که جان می سپرد در نفس باد
نه به بانگ و نه به فریاد، راستی من به که مانم، به که مانم
نه تو را مانم و دانم که به خود نیز نمانم، راستی من به که مانم
نه تو را مانم و دانم که به خود نیز نمانم
نه سپیدم نه سیاهم ، نه سرودم نه نگاهم
نه یکی نقش پلیدم، نه یکی نقش تباهم
راستی من به که مانم، به که مانم
بی تو ای عشق بسوی که گریزم
با تو ای باد بسوی که شتابم
راستی من به که مانم، به که مانم
نه امیدی نه سرابی، نه درنگی نه شتابی

نه صعودی نه نگاهی، نه سپیدی نه سیاهی
راستی من به که مانم، به که مانم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 23:37  توسط سیامک  | 

آدم برفی

ای آدمک برفـــــــی!ای مظهر بی حرفـــــــــی!

تو باغ پریـــــــدن،بال و پر من بـــــــــــــــــــــاش

یک گوشه چشمی،داشتی به من ایکـــــاش!

گلواره تبسم کن؛شهزاده غمگینــــــــــــــــــــم

من کی توی چشم تو ،برق عشق و میبینـم؟

دردی اگــــــه شلاق،بر پیکر من بــــــــــــــــاش

مجنون شده حــــال من،رحم کن به زوال مــن

تو بــــــــــــاغ پریدن،بال و پر من بــــــــــــــــاش

یک گوشه چشمی،داشتی به من ایکـــــاش!

تا دست عطوفت بکشی روی ســـــــــــــر مـن

از تو جــــــــــــون پروازمیگیره بـــــــــال و پر من

با من به ازین بـــــــــــاش ،ای چشمه بی آب!

یک ذره محبت از تو،مگـــــــــــــه تو خـــــــواب!

قلبت اگه سنگ بوده باید،آب شده باشــــــــــه

چشمات پیش لالایی من خواب شده باشــــه

احســــــــــــــاس تو کـــــوتاه زنجیـــــر تو باشه؟

تا عاطفــــــــــــــــه من شمشیر تو بــــــــــاشه

گلــــــــواره تبسم کن؛شهزاده غمگینــــــــــــم

من کی توی چشم تو،برق عشق و میبیـنـم؟

دردی اگـــــــــــــه شلاق،بر پیکـــــــــر من باش

مجنون شده حــــــال من،رحم کن به زوال من

تو بـــــــــــــــــاغ پریدن،بال و پر من بـــــــــــاش

یک گوشه چشمی،داشتی به من ایـــــکاش!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10:34  توسط سیامک  | 

ایستگاه خدا

ايستگاه خدا
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 20:10  توسط سیامک  | 

سلامی دوباره

با سلامی دوباره به همه دوستان


پس از دو سال میخوام دوباره وبلاگ شهر خسته رو آپ کنم و مشتاقانه منتظر نظرات شما دوستان عزیز هستم و دلم برای همتون تنگ شده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 14:16  توسط سیامک  |